تبليغاتX
بيراهه
آخرین شعرها | شعرهای سابق | rss

  

مدتها بود شعر کوتاه نگذاشته بودم در وبلاگم...کسانی که کار کوتاه زیاد می نویسند می دانند چقدر سخت است خلق شعر کوتاه...

امیدوارم خوب باشند

 

 

 

در گلو تکه‌هایی از خورشید

بر پیشانی

تَرَک‌هایی از رُس

و در سینه دردی از باران

که گاه می‌زند به چشمهایم...

 

در این کویرِ بی‌ملاحظه فریاد می‌زنم:

"دریاااااااااااااااااا"

صدایم اما از ته چاه می‌آید...

 

***

 

نه آن درخت تنومند

نه آن جوان تراشیده

دیگر ایستادن را

        بدون هم بلد نیستند

.

.

پیرمرد خیره در عصا

عصا خیره در پیرمرد

 

***

 

زرد در سبز...

سیاه در سفید...

.

.

پاییز با خنجری در گرده ی بهار...

شب ایستاده بر جنازه ی روز...

قرمز در آبی را

       روزی خواهم نوشت

                    که کتابهای تاریخ را

                                    به دریا می­ریزی

 

***

 

جنگ گرگ و میش

.

.

پرچم سفیدِ صبح

 

***

 

براده ­های خون

در کاسه ­ای مسی

بریده­ های رگ

بر کاشان کاشی ها

.

.

آب گرم را باز کرده ­ام

و در این وان کوچک

نقش سابقم را بازی می کنم...

 

***

 

قبول کن

این آسمان خراش

دریاست

و پشت بام آن

عمیق ترین جای اقیانوس

قبول کن

تا "افق عمودی بشود"

و خیابان ساحلی شلوغ...

.

.

دیگر چه توقعی داری

از من؟

از نهنگی تحت تعقیب

       که فرار کرده از آکواریومِ شهر...

 

 

علی اسداللهی | ساعت 9:45 روز یکشنبه یازدهم بهمن 1388
| لینک ثابت